تبلیغات
امید ناامیدی های من - مطالب داستانهای کوتاه و آموزنده
قهرمان افسانه ای تنیس ویمبلدون "آرتور اشی" به خاطر خون آلوده ای كه درجریان یك عمل جراحی درسال 1983دریافت كرد به بیماری ایدز مبتلا شد و دربسترمرگ افتاد.

او ازسراسر دنیا نامه هایی از طرفدارانش دریافت كرد
.

یكی از طرفدارانش نوشته بود
:

چراخدا تو را برای چنین بیماری دردناكی انتخاب كرد؟


آرتور در پاسخش نوشت
:

دردنیا 50 میلیون كودك بازی تنیس را آغاز می كنند
.

5 میلیون نفر یاد می گیرند كه چگونه تنیس بازی كنند
.

500 هزارنفر تنیس رادرسطح حرفه ای یادمی گیرند
.

50 هزارنفر پابه مسابقات می گذارند 5000 نفر سرشناس می شوند
.

50 نفربه مسابقات ویمبلدون راه می یابند
.

چهار نفربه نیمه نهائی می رسند و دونفر به فینال


وآن هنگام كه جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم


هرگز نگفتم خدایا چرا من؟


و امروز هم كه ازاین بیماری رنج می كشم هرگز نمی توانم بگویم خدایا چرا من؟



طبقه بندی: داستانهای کوتاه و آموزنده،

تاریخ : یکشنبه 25 خرداد 1393 | 04:02 ب.ظ | نویسنده : امیرحسین | نظرات
پسری یه دختری رو دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار می کرد.اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت.هرروز به اون فروشگاه میرفت و یه سی دی میخرید فقط برای صحبت کردن با اون.... بعدازیک ماه پسرک مرد.... وقتی دخترک به خونه ی اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که اون مرده و اون رو به اتاق پسر برد...دخترک دید که تمام سی دی ها بازنشده....دخترک گریه کردوگریه کردتامرد...میدونی چرا گریه میکرد؟چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه ی سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!


طبقه بندی: داستانهای کوتاه و آموزنده،

تاریخ : جمعه 26 خرداد 1391 | 10:29 ق.ظ | نویسنده : علیرضا | نظرات
روزی جراحی برای تعمیر اتومبیلش آن را به تعمیرگاهی برد!
تعمیرکار بعد از تعمیر به جراح گفت:من تمام اجزائ ماشین را به خوبی می شناسم و موتور و قلب آن را کامل باز می کنم و تعمیر می کنم!در حقیقت من آن را زنده می کنم!حال چطور در آمد سالانه ی من یک صدم در آمد شما هم نیست؟!
جراح نگاهی به تعمیر کار انداخت و گفت:اگر می خواهی درآمدت 100برابر من شود اینبار سعی کن زمانی که موتور روشن است آن را تعمیر کنی!



طبقه بندی: داستانهای کوتاه و آموزنده،

تاریخ : جمعه 26 خرداد 1391 | 01:07 ق.ظ | نویسنده : علیرضا | نظرات

نامه ای از خدا

ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره ای پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را بازکرد و نامه ی داخل آن را خواند:
امیلی عزیز،
عصر امروز به خانه ی تو می آیم تا تو را ملاقات کنم.
“با
عشق، خدا

امیلی همان طور که با دستهای لرزان نامه را روی میز می گذاشت، با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود. در همین فکر ها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: من، که چیزی برای پذیرایی ندارم!

پس نگاهی به کیف پولش انداخت. او فقط ۵ دلار و ۴۰ سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید. وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت، زن ومرد فقیری را دید که از سرما می لرزیدند.
مرد فقیر به امیلی گفت: “خانم، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟”
امیلی جواب داد: “متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام”
مرد گفت: «بسیار خوب خانم، متشکرم» و بعد دستش را روی شانه های همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.
همانطور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند، امیلی درد شدیدی را در
قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال آنها دوید: ” آقا، خانم، خواهش می کنم صبر کنید”
وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آ‎نها داد و بعد کتش را در آورد و روی شانه های زن انداخت. مرد از او تشکر کرد وبرایش دعا کرد
وقتی امیلی به خانه رسید، یک لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همانطور که در را باز میکرد، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد:
امیلی عزیز،
از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم،

” با عشق.. خدا”

 


 




طبقه بندی: داستانهای کوتاه و آموزنده،

تاریخ : چهارشنبه 10 خرداد 1391 | 12:56 ق.ظ | نویسنده : امیرحسین | نظرات
روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که واسش یه درس بیاد موندی بده .
 راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش ، 
بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه .
 شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره ، اونم بزحمت .
استادپرسید : ” مزه اش چطور بود ؟ ”
شاگردپاسخ داد : ” بد جوری شور و تنده ، اصلا نمیشه خوردش ”
پیرهندواز شاگردش خواست یه مشت نمک برداره و اونو همراهی کنه .
رفتند تا رسیدن کنار دریاچه . استاد از او خواست تا نمکها رو داخل دریاچه بریزه ، بعد یه لیوان آب از دریاچه برداشت و داد دست شاگرد و ازش 
خواست اونو بنوشه .
 شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان رو سر کشید .
استاداینبارهم از او مزه آب داخل لیوان رو پرسید. شاگرد پاسخ داد : ” کاملا معمولی بود . ”
پیرهندو گفت : ” رنجها و سختیهائی که انسان در طول زندگی با آنها روبرو میشه همچون یه مشت نمکه و اما این روح و قدرت پذیرش انسانه که هر چه بزرگتر و وسیعتر بشه ، میتونه بار اون همه رنج و اندوه رو براحتی تحمل کنه ، 
بنابراین سعی کن یه دریا باشی تا یه لیوان آب .”
 



طبقه بندی: داستانهای کوتاه و آموزنده،

تاریخ : یکشنبه 7 خرداد 1391 | 06:06 ب.ظ | نویسنده : امیرحسین | نظرات
تصور کن برنده یک مسابقه شدی و جایزه ات اینه که بانک هرروز صبح یک حساب برات باز می کنه و توش هشتادوشش هزاروچهارصد دلار پول می گذاره ولی دوتا شرط داره. یکی اینکه همه پول را باید تا شب خرج کنی، وگرنه هرچی اضافه بیاد ازت پس می گیرند. نمی تونی تقلب کنی و یا اضافهٔ پول را به حساب دیگه ای منتقل کنی. هرروز صبح بانک برات یک حساب جدید با همون موجودی باز می کنه. شرط بعدی اینه که بانک می تونه هروقت بخواد بدون اطلاع قبلی حسابو ببنده و بگه جایزه  تموم شد. حالا بگو چه طوری عمل می کنی؟ 
او زمان زیادی برای پاسخ به این سوال نیاز نداشت و سریعا .....
«همه ما این حساب جادویی را در اختیار داریم: زمان. این حساب با ثانیه ها پر می شه.هرروزکه از خواب بیدار میشیم هشتادوشش هزارو چهارصد ثانیه به ما جایزه میدن و شب که می خوابیم مقداری را که مصرف نکردیم نمیتونیم به روز بعد منتقل کنیم. لحظه هایی که زندگی نکردیم از دستمون رفته. دیروز ناپدید شده. هرروز صبح جادو می شه و هشتادوشش هزاروچهارصد ثانیه به ما میدن. یادت باشه که من و تو فعلا از این نعمت برخورداریم ولی بانک می تونه هروقت بخواد حسابو بدون اطلاع قبلی ببنده. ما به جای استفاده از موجودیمون نشستیم بحث و جدل می کنیم و غصه می خوریم. بیا از زمانی که برامون باقی مونده لذت ببریم. »



طبقه بندی: جملات زیبا، داستانهای کوتاه و آموزنده،

تاریخ : یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 | 11:23 ب.ظ | نویسنده : امیرحسین | نظرات
برای دیدن تصاویر با اندازه واقعی روی آن کلیک کنید. صابر خطیری
 زنی که عادت داشت هر روز صبح بابت چیزهایی که خداوند به او داده است از خدا شکر کند، یکی از روزها نوشت: 
خدا را شكر كه تمام شب صدای خرخر شوهرم را می شنوم، این یعنی او زنده و سالم در كنار من خوابیده است! خدا را شكر كه دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرفها شاكی است، این یعنی او در خانه است و در خیابانها پرسه نمی زند! خدا را شكر كه مالیات می پردازم این یعنی شغل و در آمدی دارم و بیكار نیستم! خدا را شكر كه لباسهایم كمی برایم تنگ شده اند این یعنی غذای كافی برای خوردن دارم! خدا را شكر كه در پایان روز از خستگی از پا می افتم این یعنی توان سخت كار كردن را دارم! 
خدا را شكر كه باید زمین را بشویم و پنجره‌ها را تمیز كنم این یعنی من خانه ای دارم! خدا را شكر كه در جایی دور جای پارک پیدا كردم این یعنی هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبیلی برای سوار شدن! خدا را شكر كه سر و صدای همسایه‌ها را می شنوم این یعنی من توانائی شنیدن دارم! خدا را شكر كه این همه شستنی و اتو كردنی دارم این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم! خدا را شكر كه هر روز صبح باید با زنگ ساعت بیدار شوم این یعنی من هنوز زنده ام! خدا را شكر كه گاهی اوقات بیمار می شوم این یعنی به یاد آورم كه اغلب اوقات سالم هستم! خدا را شكر كه خرید هدایای سال نو جیبم را خالی می كند این یعنی عزیزانی دارم كه می توانم برایشان هدیه بخرم!

بر روی هر پله ای که باشی خدا یک پله از تو بالاتر است، نه بخاطر آنکه خداست چون می خواهد دستت را بگیرد و آرامش آنست که بدانی در هر گام دست تو در دست خداست. 
خدایا برای همه چیز شکر



طبقه بندی: داستانهای کوتاه و آموزنده،

تاریخ : شنبه 30 اردیبهشت 1391 | 02:32 ق.ظ | نویسنده : امیرحسین | نظرات
برای دیدن تصاویر با اندازه واقعی روی آن کلیک کنید. صابر خطیری
 کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت، مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست. بالای سرش را نگاه کرد. تعدادی میمون را دید که کلاه را برداشته اند.فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را از سرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند. به فکرش رسید... که کلاه خود را روی زمین پرت کند.
لذا این کار را کرد. میمونها هم کلاه ها را بطرف زمین پرت کردند. او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد. سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش تعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند. یک روز که او از همان جنگل می گذشت در زیر درختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد.
او شروع به خاراندن سرش کرد. میمون ها هم همان کار را کردند. او کلاهش را برداشت، میمون ها هم این کار را کردند. نهایتا کلاهش را بر روی زمین انداخت. ولی میمون ها این کار را نکردند.
یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از سرش برداشت و در گوشی محکمی به او زد و گفت: «فکر می کنی فقط تو پدر بزرگ داری!»



طبقه بندی: داستانهای کوتاه و آموزنده،

تاریخ : شنبه 30 اردیبهشت 1391 | 02:30 ق.ظ | نویسنده : امیرحسین | نظرات


استاد دانشگاه با این سوال شاگردانش را به یك چالش ذهنی کشاند:آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است!"

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟"

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."

و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید.


نام مرد جوان یا آن شاگرد تیز هوش چیزی نبود جز ، آلبرت انیشتن !




طبقه بندی: داستانهای کوتاه و آموزنده،

تاریخ : دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 | 12:21 ب.ظ | نویسنده : امیرحسین | نظرات
معلم، شاگرد را صدا زد تا انشاء‌اش را درباره علم بهتر است یا ثروت بخواند. پسر با صدایی لرزان گفت: ننوشتیم آقا..! پس از تنبیه شدن با خط کش چوبی، او در گوشه کلاس ایستاده بود و در حالی که دست‌های قرمز و باد کرده‌اش را به هم می‌مالید، زیر لب می‌گفت) آری! ثروت بهتر است چون می‌توانستم دفتری بخرم و بنویسم


طبقه بندی: داستانهای کوتاه و آموزنده،

تاریخ : دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 | 12:20 ب.ظ | نویسنده : امیرحسین | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3