تبلیغات
امید ناامیدی های من - مطالب مهرناز

چند نکته برای زندگی بهتر:

به اندیشه های دیگران در مورد خودت اهمیت زیادی نده.

برای رسیدن به آرزوهایت از همین امروز شروع کن.

هر روزت را به روزی مقدس تبدیل کن.

همیشه رازت را حفظ کن؛زیرا دیگران همیشه نمی توانند اینکارو بکنند.

دوست داشتنی باش تا دوستت بدارند

بدان که با ارتکاب یک اشتباه همه چیز تمام نمی شود.

سپاس از خداوند را همیشه و فقط محدود به شرایط خوب نکن.

از هیچ کس تبعیت نکن اما از همه درس بگیر.

چنان زندگی کن که انگار هر چه میکنی روزی برملا خواهد شد.

تنها چیزی که باید به آن عادت کنی آن است که به چیزی عادت نکنی.

همیشه سفر کن!حتی اگر شده از این سر اتاق به آن سر اتاق!!

با کسی که هر لحظه دلت برایش تنگ می شود قهر نکن.

برای زندگی فکر کنید اما غصه نخورید.

دریا باش که اگر کسی سنگ به سویت پرتاب کرد سنگ غرق شود نه آنکه تو متلاطم شوی.

هیچ وقت مغرور نشو،برگها وقتی میریزند که فکر می کنند طلا شده اند.

به همه عشق بورز،به تعداد کمی اعتماد کن و به هیچ کس بد نکن.




طبقه بندی: شما عظیمتر از آنی هستید که می اندیشید،

تاریخ : چهارشنبه 7 تیر 1391 | 10:08 ب.ظ | نویسنده : مهرناز | نظرات

همواره به خاطر بیاور که در اوجی معین،دیگر ابری نیست.

اگر آسمان زندگی ات ابری است به این دلیل است که روحت آنقدر که باید بالا نرفته است.

                                                               (مارک فیشر)




طبقه بندی: شما عظیمتر از آنی هستید که می اندیشید،

تاریخ : یکشنبه 4 تیر 1391 | 11:57 ب.ظ | نویسنده : مهرناز | نظرات

خداوند عادت دارد به پیامبرانش فرمان دهد که بر فراز کوه ها بروند تا با او سخن بگویند.من همیشه از خود می پرسم چرا؟

و پاسخ را میدانم.

از قله ها میتوانیم همه چیز را کوچک ببینیم،افتخارات ما،غصه های ما همه اهمیت خود را از دست می دهند.آنچه به دست آورده یا از دست داده ایم آن پایین میماند.از فراز کوهسار،تو میتوانی ببینی که دنیا چقدر کوچک است و افق چه اندازه دور.




طبقه بندی: شما عظیمتر از آنی هستید که می اندیشید،

تاریخ : یکشنبه 4 تیر 1391 | 11:49 ب.ظ | نویسنده : مهرناز | نظرات

باران نباش که با التماس به پنجره بکوبی

           تا نگاهت کنند،

        ابر باش

                      که با التماس نگاهت کنند

                تا بباری.




طبقه بندی: شما عظیمتر از آنی هستید که می اندیشید،

تاریخ : جمعه 2 تیر 1391 | 03:10 ب.ظ | نویسنده : مهرناز | نظرات

مردی نشسته بود و داشت روزنامه می خواند که زنش ناگهان ماهی تابه را میکوبد به سرش.

مرد میگوید:چرا این کار را کردی؟

زنش جواب میدهد:به خاطر این تورا زدم که در جیب شلوارت یک تکه کاغذ پیدا کردم که در آن اسم جنی(یک دختر)نوشته شده بود...

مرد میگوید:وقتی هفته پیش برای تماشای مسابقه ی اسب دوانی رفته بودم،اسبی که روی آن شرط بندی کردم اسمش جنی بود.

زنش معذرت خواهی میکند و میرود تا به کارهای خانه برسد.

سه روز بعد مرد داشت تلویزیون تماشا میکرد که زنش این بار با یک قابلمه بزرگتر کوبید به سر مرد که تقریبا" بیهوش شد.وقتی به هوش آمد پرسید این بار برای چه مرا زدی؟

زن جواب داد:"آخر اسبت زنگ زده بود."

نکته اخلاقی:هیچ چیز بهتر از راستگویی نیست،مگر اینکه دروغگوی کار کشته ای باشید.




طبقه بندی: شما عظیمتر از آنی هستید که می اندیشید،

تاریخ : یکشنبه 21 خرداد 1391 | 05:59 ب.ظ | نویسنده : مهرناز | نظرات

مرد برای اعتراف نزد کشیش رفت:

"پدر مقدس مرا ببخش.در زمان جنگ جهانی دوم من به یک یهودی پناه دادم."

"مسلما" تو گناه نکرده ای پسرم."

"اما من از او خواستم برای ماندن در انباری من هفته ای بیست شیلینگ بپردازد."

"خوب،البته این یکی زیاد خوب نبوده،اما بالاخره تو جان آن آدم را نجات دادی،بنابراین بخشیده میشوی."

"اوه پدر این خیلی عالیه،خیالم راحت شد،حالا می توانم یک سوال دیگر هم بکنم؟"

"چه می خوای بپرسی پسرم؟"

"به نظر شما حالا باید به او بگویم که سالهاست جنگ تمام شده؟"




طبقه بندی: شما عظیمتر از آنی هستید که می اندیشید،

تاریخ : یکشنبه 21 خرداد 1391 | 05:46 ب.ظ | نویسنده : مهرناز | نظرات

جک دو سیب داشت.سیب کوچک تر را به برادر کوچک تر خود فرد داد.

فرد گفت:"جک تو بی ادبی!"

جک پرسید:"چرا؟"

فرد پاسخ داد:"چون تو سیب کوچک تر رابه من دادی.من مودب هستم اگر من دو سیب داشته باشم،همیشه سیب بزرگتر را به تو میدهم و سیب کوچک تر را برای خودم بر می دارم."

جک جواب داد:"پس چرا دلخوری؛تو الان سیب کوچک تر را داری مگر نه؟"




طبقه بندی: شما عظیمتر از آنی هستید که می اندیشید،

تاریخ : شنبه 20 خرداد 1391 | 06:32 ب.ظ | نویسنده : مهرناز | نظرات

شیری گرسنه از میان تپه های کوهستان بیرون پرید و گاوی را از پای در آورد.

سپس در حالی که شکمی از عزا در می آورد ؛ هرازگاهی یکبار سرش را بالا می گرفت و مستانه نعره می کشید.

صیادی که در آن حوالی در جست وجوی شکار بود،صدای نعره های مستانه ی شیر را شنید و پس از ردیابی،با گلوله ای آن را از پای در آورد.

هنگامی که مست پیروزی هستیم،بهتر هست دهانمان را بسته نگه داریم.




طبقه بندی: شما عظیمتر از آنی هستید که می اندیشید،

تاریخ : شنبه 20 خرداد 1391 | 06:16 ب.ظ | نویسنده : مهرناز | نظرات

چشمش به دختر افتاد،دستش لرزید.رو به تخته ی کلاس برگشت و فرمول سرعت را نوشت.

                                              v=x.t

فکر کرد دیگر وقتش رسیده،بالاخره تصمیمش را گرفته بود.رو به کلاس برگشت،او نبود.جایش دانشجوی دیگری نشسته بود.قدمی با عصا برداشت و عینکش را با انگشت به چشمش نزدیک تر کرد...

جای همه دانشجوهای قبل،کسان دیگری نشسته بودند...فرمول سرعت را خوب میدانست،اما مفهومش را هرگز نفهمیده بود!!




طبقه بندی: شما عظیمتر از آنی هستید که می اندیشید،

تاریخ : پنجشنبه 18 خرداد 1391 | 03:14 ب.ظ | نویسنده : مهرناز | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.