تبلیغات
امید ناامیدی های من - مطالب علیرضا
یه آدم کر با یه کور و لال میرن سفر.ok
حالا وقتی کر میمیره لال چطوری به کوره بگه کره مرده


تاریخ : چهارشنبه 14 فروردین 1392 | 03:22 ق.ظ | نویسنده : علیرضا | نظرات
عکس یکی از پولدارترین خانواده های ایرانی
.
.
.
.
.
.
.
آپلود سنتر عکس رایگان


تاریخ : سه شنبه 3 مرداد 1391 | 09:59 ب.ظ | نویسنده : علیرضا | نظرات
می دانید اولین جمله ای که ما در اول دبستان یاد می گیریم چیه؟
.

.
.
بابا آب داد بابا نان داد
می دانید اولین جمله ای که انگلیسی ها در اول دبستان یاد می گیرند چیه؟
.
.
.
من می توانم بخوانم و بنویسم
می دانید اولین جمله ای که ژاپنی ها در اول دبستان یاد می گیرند چیه؟
.
.
.
من می توانم بدونم

و این است که همیشه چشممون دنبال دست پدر است.کار از ریشه خراب است


تاریخ : چهارشنبه 7 تیر 1391 | 01:38 ق.ظ | نویسنده : علیرضا | نظرات
آنهایی که ما را از دوستی با جنس مخالف با آتش جهنم می هراسانند


نمازشان را به امید همخوابی با حوریان بهشتی می خوانند!!!!


تاریخ : چهارشنبه 7 تیر 1391 | 12:47 ق.ظ | نویسنده : علیرضا | نظرات
چه دوستم داشته باشی چه از من متنفر باشی در هر صورت بهم لطف میکنی

چون اگه دوستم داشته باشی تو قلبت هستم و اگه ازم متنفر باشی تو ذهنتم

(شکسپیر)


تاریخ : چهارشنبه 7 تیر 1391 | 12:37 ق.ظ | نویسنده : علیرضا | نظرات
وقتی تخم مرغ به وسیله ی یک نیرو از خارج میشکند یک زندگی به پایان می رسد.
وقتی تخم مرغ به وسیله ی نیرویی از داخل میشکند 
یک زندگی آغاز می شود.
تغیرات بزرگ هم همیشه از درون انسان آغاز می شه.


تاریخ : چهارشنبه 7 تیر 1391 | 12:18 ق.ظ | نویسنده : علیرضا | نظرات
پسری یه دختری رو دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار می کرد.اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت.هرروز به اون فروشگاه میرفت و یه سی دی میخرید فقط برای صحبت کردن با اون.... بعدازیک ماه پسرک مرد.... وقتی دخترک به خونه ی اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که اون مرده و اون رو به اتاق پسر برد...دخترک دید که تمام سی دی ها بازنشده....دخترک گریه کردوگریه کردتامرد...میدونی چرا گریه میکرد؟چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه ی سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!


طبقه بندی: داستانهای کوتاه و آموزنده،

تاریخ : جمعه 26 خرداد 1391 | 10:29 ق.ظ | نویسنده : علیرضا | نظرات
روزی جراحی برای تعمیر اتومبیلش آن را به تعمیرگاهی برد!
تعمیرکار بعد از تعمیر به جراح گفت:من تمام اجزائ ماشین را به خوبی می شناسم و موتور و قلب آن را کامل باز می کنم و تعمیر می کنم!در حقیقت من آن را زنده می کنم!حال چطور در آمد سالانه ی من یک صدم در آمد شما هم نیست؟!
جراح نگاهی به تعمیر کار انداخت و گفت:اگر می خواهی درآمدت 100برابر من شود اینبار سعی کن زمانی که موتور روشن است آن را تعمیر کنی!



طبقه بندی: داستانهای کوتاه و آموزنده،

تاریخ : جمعه 26 خرداد 1391 | 01:07 ق.ظ | نویسنده : علیرضا | نظرات
می خواهم برگردم به روزهای کودکی
آن زمان هاکه:پدر تنها قهرمان بود
عشق تنها در آغوش مادر خلاصه می شد
بالاترین نقطه زمین شانه های پدر بود....
بدترین دشمنانم خواهر و برادرهای خودم بودند.
تنها دردم زانوهای زخمی ام بودند.
تنها چیزی که میشکست اسباب بازیهایم بود.
و معنای خداحافظ تا فردا بود.....!


تاریخ : جمعه 26 خرداد 1391 | 12:29 ق.ظ | نویسنده : علیرضا | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.