تبلیغات
امید ناامیدی های من - یا حسین

حسیـــــــــن

این روزهـا دلـــم که می گیرد

یادِ امام حسیــن می افتـم

دلِ شکسته ام که می سوزد

یادِ حضرت زینب می افتم

بی بهونه اشک هایـم که جاری می شوند

عروسکم را سفت در آغوش می فشارم و

یادِ طفل معصوم،حضرت رقیه، می افتم

هق هق گریه هایـم و خشکی گلویـم

مرا یـادِ علـی اصغر می اندازد

سرخی چشمانـم و قلب تیر خورده ام

مرا یادِ عباس می اندازد

روح آزرده و ملال کشیده ام

مرا یـادِ امام باقـر می اندازد

خلاصه بگویـم

این روزهـا

شدت غــم و اندوهــم

مرا با خود به کـربلا می برد

این روزهـا ،آبـــــ را که می بینم

دلــم بد جوری آتش می گیرد

گریه ی بچه ای را گر بشنوم

دلــم سخت می سوزد

این روزهـا دلـم خیلی می گیرد

اشکــ هایـم مدام روی گونـه هایم می ریزد

این روزهـا،تنهــاییــَم را

بـا حسیــن قسمت می کنم...


السلام علیک یا ابا عبدالله ..

التماس دعـــــا




طبقه بندی: دست نوشته،

تاریخ : دوشنبه 9 تیر 1393 | 03:00 ق.ظ | نویسنده : امیرحسین | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.